میترای عزیزم
ديشب وقتي با بوي دلتنگي هايم آمدي
ماه هم مثل من هول کرده بود !
چهره اش را ديدي؟ زرد زرد بود...
هيچ نگفتي و نگاهت را بر باران چشمانم دوختي...
نپرسيدي از حالم، مي خواستم بگويم...
مي خواستم از انتظار تو بگويم...
که چه زجري مي کشم ، اما اين دلم صدايش در نمي آمد
انگار لال شده بود !
ديدمت که مي روي دوباره خواستم فرياد بزنم نه !
انتظار دوباره نه !
از خواب پريدم.....
بالشم غرق اشک بود و بوي دلتنگي مي داد . . .
دوباره کي بر مي گردي ؟
از طرف خواهر
به یاد و نام میترا نادمی نصاری ...
ما را در سایت به یاد و نام میترا نادمی نصاری دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 39
تاريخ: شنبه
30 تير
1397 ساعت: 23:56